مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهای
خوبی و آتشی و بلایی بدیدهای
۱چشمی که مستتر کند از صد هزار می
چشمی لطیفتر ز صبایی بدیدهای
۲دولت شفاست مر همه را وز هوای او
دولت پیش دوان که شفایی بدیدهای
۳سایه هماست فتنه شاهان و این هما
جویای شاه تا که همایی بدیدهای
۴ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان
خورشیدرو و ماه لقایی بدیدهای
۵ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر
در عین این فنا تو بقایی بدیدهای
۶هر گریه خنده جوید و امروز خندهها
با چشم لابه گر که بکایی بدیدهای
۷جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف
مهلکتر از فراق وبایی بدیدهای
۸تو خاک آن جفا شدهای وین گزاف نیست
در زیر این جفا تو وفایی بدیدهای
۹شاهی شنیدهای چو خداوند شمس دین
تبریز مثل شاه تو جایی بدیدهای
۱۰