ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
وی مطربی که آن غزل تر گرفتهای
۱ای زهرهای که آتش در آسمان زدی
مریخ را بگو که چه خنجر گرفتهای
۲از جان و از جهان دل عاشق ربودهای
الحق شکار نازک و لاغر گرفتهای
۳ای هجر تو ز روز قیامت درازتر
این چه قیامتی است که از سر گرفتهای
۴ای آسمان چو دور ندیمانش دیدهای
در دور خویش شکل مدور گرفتهای
۵پیلان شیردل چو کفت را مسخرند
این چند پشه را چه مسخر گرفتهای
۶هان ای فقیر رو ز فقیری گله مکن
زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفتهای
۷ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار
آیینهای عظیم منور گرفتهای
۸ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی
چون دامن بهار معنبر گرفتهای
۹ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را
چون کحل از مسیح پیمبر گرفتهای
۱۰هجده هزار عالم اگر ملک تو شود
بی روی دوست چیز محقر گرفتهای
۱۱داری تکی که بگذری از خنگ آسمان
کاهل چرا شدی صفت خر گرفتهای
۱۲خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو
این رسم کهنه را چه مکرر گرفتهای
۱۳