آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
اندر جهان مرده درآیی و جان شوی
۱اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی
و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی
۲در دیو زشت درروی و یوسفش کنی
و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی
۳هر روز سر برآری از چارطاق نو
چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی
۴گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی
گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی
۵فرزین کژروی و رخ راست رو شها
در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی
۶رو رو ورق بگردان ای عشق بینشان
بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی
۷در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم
هم محو لطف او شو چون شادمان شوی
۸آبی که محو کل شد او نیز کل شود
هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی
۹آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری
و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی
۱۰ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این
بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی
۱۱این دم خموش کردهای و من خمش کنم
آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی
۱۲