هر روز بامداد طلبکار ما توی
ما خوابناک و دولت بیدار ما توی
۱هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار
زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی
۲دکان چرا رویم که کان و دکان توی
بازار چون رویم که بازار ما توی
۳زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی
زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی
۴ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل
ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی
۵طوطی غذا شدیم که تو کان شکری
بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی
۶زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار
زان سینه روشنیم که دلدار ما توی
۷در بحر تو ز کشتی بیدست و پاتریم
آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی
۸هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست
از جمله چاره باشد ناچار ما توی
۹دل را هر آنچ بود از آنها دلش گرفت
تا گفتهای به دل که گرفتار ما توی
۱۰گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست
این هم ز توست مایه پندار ما توی
۱۱چیزی نمیکشیم که ما را تو میکشی
چیزی نمیخریم خریدار ما توی
۱۲از گفت توبه کردم ای شه گواه باش
بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی
۱۳ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین
خود آفتاب گنبد دوار ما توی
۱۴