ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
وی مطربی که آن غزل تر گرفتهای
۱ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند
تا تو نقاب از رخ عبهر گرفتهای
۲ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت
این چه قیامت است که از سر گرفتهای
۳ای خم خسروان که تو داروی هر غمی
رنجور نیستی تو چرا سر گرفتهای
۴جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف
وین هر دو پرده را ز میان برگرفتهای
۵از جان و از جهان دل عاشق ربودهای
الحق شکار نازک و لاغر گرفتهای
۶ای آنک تو شکار چنین دام گشتهای
ملک هزار خسرو و سنجر گرفتهای
۷در عین کفر جوهر ایمان ربودهای
در دوزخی و جنت و کوثر گرفتهای
۸ای عارفی که از سر معروف واقفی
وی سادهای که رنگ قلندر گرفتهای
۹در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب
در آتشی و خوی سمندر گرفتهای
۱۰ای گل که جامهها بدریدی ز عاشقی
تا خانهای میانه شکر گرفتهای
۱۱ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک
چون بوی آن دو زلف معنبر گرفتهای
۱۲ای غمزههات مست چو ساقی توی بده
یک دم خمش مباد چو ساغر گرفتهای
۱۳بهر نثار مفخر تبریز شمس دین
ای روی زرد سکه زرگر گرفتهای
۱۴