آه که دلم برد غمزههای نگاری
شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
۱هیچ دلی چون نبود خالی از اندوه
درد و غم چون تو یار و دلبر باری
۲از پی این عشق اشکهاست روانه
خوب شهی آمد و لطیف نثاری
۳چشم پیاپی چو ابر آب فشاند
تا ننشیند بر آن نیاز غباری
۴کان شکر آن لبست باد بقایش
تا که نماند حزین و غوره فشاری
۵نک شب قدرست و بدر کرد عنایت
بر دل هر شب روی ستاره شماری
۶بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بود
ماهی بیآب را کی دید قراری
۷خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن
از تن بیعقل کی بیاید کاری
۸خلعت نو پوش بر زمین و زمانه
خلعت گل یافت از جناب تو خاری
۹گر نبدی خوی دوست روح فشانی
خود نبدی عاشقی و روح سپاری
۱۰خرقه بده در قمارخانه عالم
خوب حریفی و سودناک قماری
۱۱بهر کنارش همی کنار گشایم
هیچ کس آن بحر را ندید کناری
۱۲تن بزنم تا بگوید آن مه خوش رو
آنک ز حلمش بیافت کوه وقاری
۱۳