سلمک الله نیست مثل تو یاری
نیست نکوتر ز بندگی تو کاری
۱ای دل گفتی که یار غار منست او
هیچ نگنجد چنین محیط به غاری
۲عاشق او خرد نیست زانک نخسبد
بر سر آن گنج غیب هر نره ماری
۳ذره به ذره کنار شوق گشادست
گرچه نگنجد نگار ما به کناری
۴آن شکرستان رسید تا نگذارد
سرکه فروشندهای و غوره فشاری
۵جوی فراتی روان شدست از این سو
کاین همه جانها ز آب اوست بخاری
۶از سر مستی پریر گفتم او را
کار مرا این زمان بده تو قراری
۷خنده شیرین زد و ز شرم برافروخت
ماه غریب از چو من غریب شماری
۸گفت مخور غم که زرد و خشک نماند
باغ تو با این چنین لطیف بهاری
۹هفت فلک ز آتش منست چو دودی
هفت زمین در ره منست غباری
۱۰دام جهان را هزار قرن گذشتست
درخور صیدم نیامدست شکاری
۱۱هم به کنار آمد این زمانه و دورش
عاشق مستی ز ما نیافت کناری
۱۲این مه و خورشید چون دو گاو خراسند
روز چرایی و شب اسیر شیاری
۱۳جمع خرانی نگر که گاوپرستند
یاوه شدستند بیشکال و فساری
۱۴رو به خران گو که ریش گاو بریزاد
توبه کنید و روید سوی مطاری
۱۵تا که شود هر خری ندیم مسیحی
وحی پذیرندهای و روح سپاری
۱۶از شش و از پنج بگذرید و ببینید
شهره حریفان و مقبلانه قماری
۱۷چون به خلاصه رسید تا که بگویم
سوخت لبم را ز شوق دوست شراری
۱۸ماند سخن در دهان و رفت دل من
جانب یاران به سوی دور دیاری
۱۹