از پگه ای یار زان عقار سمایی
ده به کف ما که نور دیده مایی
۱زانک وظیفهست هر سحر ز کف تو
دور بگردان که آفتاب لقایی
۲هم به منش ده مها مده به دگر کس
عهد و وفا کن که شهریار وفایی
۳در تتق گردها لطیف هلالی
وز جهت دردها لطیف دوایی
۴دور بگردان که دور عشق تو آمد
خلق کجااند و تو غریب کجایی
۵بر عدد ذره جان فدای تو کردی
چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی
۶با همه شاهی چو تشنگان خماریم
ساقی ما شو بکن به لطف سقایی
۷بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل
بهر تو حوا نمود نیز حوایی
۸آدم و حوا نبود بهر قدومت
خالق میکرد گونه گونه خدایی
۹در قدح تو چهار جوی بهشتست
نه از شش و پنجست این سرورفزایی
۱۰جمله اجزای ما شکفته کن این دم
تا به فلک بررود غریو گوایی
۱۱غبغب غنچه در این چمن بنخندد
تا تو به خنده دهان او نگشایی
۱۲طلعت خورشید تو اگر ننماید
یمن نیاید ز سایههای همایی
۱۳خانه بیجام نیست خوب و منور
راه رهاوی بزن کز اوست رهایی
۱۴مشک که ارزد هزار بحر فروریز
کوه وقاری و بحر جود و سخایی
۱۵هر شب آید ز غیب چون گله بانی
جان رهد از تن چو اشتران چرایی
۱۶در عدمستان کشد نهان شتران را
خوش بچراند ز سبزههای عطایی
۱۷بند کند چشمشان که راه نبینند
راه الهیست نیست راه هوایی
۱۸چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه
جست دواسبه ز نیستی و گدایی
۱۹کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین
خواب ببیند چو پیل هند رجایی
۲۰مات شو و لعب گفت و گوی رها کن
کان شه شطرنج راست راه نمایی
۲۱