یار مرا عارض و عذار نه این بود
باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
۱عهدشکن گشتهاند خاصه و عامه
قاعده اهل این دیار نه این بود
۲روح در این غار غوره وار ترش چیست
پرورش و عهد یار غار نه این بود
۳سیل غم بیشمار بار و خرم برد
طمع من از یار بردبار نه این بود
۴از جهت من چه دیگ میپزد آن یار
راتبه میر پخته کار نه این بود
۵دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشم
کینه نهان داشت و آشکار نه این بود
۶ناصح من کژ نهاد و برد ز راهم
شرط امینی و مستشار نه این بود
۷در چمن عیش خار از چه شکفتهست
منبت آن شهره نوبهار نه این بود
۸شحنه شد آن دزد من ببست دو دستم
سایسی و عدل شهریار نه این بود
۹مهل ندادی که عذر خویش بگویم
خوی چو تو کوه باوقار نه این بود
۱۰میرسدم بوی خون ز گفت درشتش
رایحه ناف مشکبار نه این بود
۱۱نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بود
وان شتر مست خوش عیار نه این بود
۱۲پیش شه افغان کنم ز خدعه قلاب
زر من آن نقد خوش عیار نه این بود
۱۳شاه چو دریا خزینهاش همه گوهر
لیک شهم را خزینه دار نه این بود
۱۴بس که گلهست این نثار و جمله شکایت
شاه شکور مرا نثار نه این بود
۱۵