بانگ زدم من که «دل مست کجا میرود؟»
گفت شهنشه: «خموش! جانب ما میرود»
۱گفتم تو با منی دم ز درون میزنی
پس دل من از برون خیره چرا میرود؟
۲گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا میرود
۳هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا میرود
۴گه مثل آفتاب گنج زمین میشود
گه چو دعای رسول سوی سما میرود
۵گاه ز پستان ابر شیر کرم میدهد
گه به گلستان جان همچو صبا میرود
۶بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
سبزه و گل میدمد جوی وفا میرود
۷صورت بخش جهان ساده و بیصورتست
آن سر و پای همه بیسر و پا میرود
۸هست صواب صواب گر چه خطایی کند
هست وفای وفا گر به جفا میرود
۹دل مثل روزنست خانه بِدو روشنست
تن به فنا میرود دل به بقا میرود
۱۰فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل گر چه جدا میرود
۱۱سحر خدا آفرید در دل هر کس پدید
کیسهٔ جوزا برید همچو سها میرود
۱۲با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتن
کیسه شد و جان پی کیسهربا میرود
۱۳گفتم «جادو کسی!» سست بخندید و گفت
سحر اثر کی کند ذکر خدا میرود
۱۴گفتم آری ولیک سحر تو سر خداست
سحر خوشت هم تک حکم قضا میرود
۱۵دایم دلدار را با دل و جان ماجراست
پوست بر او نیست اینک پیش شما میرود
۱۶اسب سقا است این بانگ درا است این
بانگکنان کز برون اسب سقا میرود
۱۷