غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانک بلندت کند تا بتواند فکند
۱قطره آب منی کز حیوان میزهد
لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند
۲توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت
کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند
۳تا نشود گردنی گردن کس غل ندید
تا نشود پا روان کس نشود پای بند
۴پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید
زهر بدان کس دهند کوست مُعوَّد به قند
۵برگ که رست از زمین تا که درختی نشد
آتش نفروزد او شعله نگردد بلند
۶باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو
از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند
۷از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت
نقش درختان شگرف صورت میوه نژند
۸دل مثل اولیاست استن جسم جهان
جسم به دل قایم است بیخلل و بیگزند
۹قوت جسم پدید هست دل ناپدید
تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند
۱۰