آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
دست بدار از طعام مایده جان رسید
۱جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست
قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید
۲لشکر والعادیات دست به یغما نهاد
ز آتش والموریات نفس به افغان رسید
۳البقره راست بود موسی عمران نمود
مرده از او زنده شد چونک به قربان رسید
۴روزه چو قربان ماست زندگی جان ماست
تن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید
۵صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از او
زانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید
۶نفس چو محتاج شد روح به معراج شد
چون در زندان شکست جان بر جانان رسید
۷پرده ظلمت درید دل به فلک برپرید
چون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید
۸زود از این چاه تن دست بزن در رسن
بر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید
۹عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبول
دست بشو کز فلک مایده و خوان رسید
۱۰دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگو
آن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید
۱۱