صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
۱واسطهها را برید دید به خود خویش را
آنچ زبانی نگفت بیسر و گوشی شنید
۲پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود
لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
۳فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق
باز کند قفل را فقر مبارک کلید
۴کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک
فقر زده خیمهای زان سوی پاک و پلید
۵جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر
فقر چو شیخ الشیوخ جمله دلها مرید
۶چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدید
گفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید
۷