زهره من بر فلک شکل دگر میرود
در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
۱چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او
جان به سوی ناوکش همچو سپر میرود
۲ابروی چون سنبله بیخبرست از مهش
گر خبرستش چرا فوق قمر میرود
۳ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا
چون سوی تو آفتاب جمله به سر میرود
۴آن زحل از ابلهی جست زبردستیی
غافل از آن کاین فلک زیر و زبر میرود
۵دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز
زین شب و روز او نهان همچو سحر میرود
۶ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست
کرد ندا در جهان کی به سفر میرود
۷جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا
این قدرش فهم نی کو به قدر میرود
۸خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد
کابر چو مشک سقا بهر مطر میرود
۹اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک
آخر ای بییقین بهر بشر میرود
۱۰پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش
کان صنم حله پوش سوی بصر میرود
۱۱نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند
نقش جهان جانب نقش نگر میرود
۱۲آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم
کاین نظر ناریت همچو شرر میرود
۱۳جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان
شه سوی شه میرود خر سوی خر میرود
۱۴هر چه نهال ترست جانب بستان برند
خشک چو هیزم شود زیر تبر میرود
۱۵آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر
شکر که در باغ عشق جوی شکر میرود
۱۶بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون
چونش بگویی مرو لنگ بتر میرود
۱۷جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین
جان صدفست و سوی بحر گهر میرود
۱۸