از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
بهر رسن بازیش لولیکان آمدند
۱در دل هر لولیی عشق چو استارهای
رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
۲در هوس این سماع از پس بستان عشق
سروقدان چون چنار دست زنان آمدند
۳بین که چه ریسیدهایم دست که لیسیدهایم
تا که چنین لقمهها سوی دهان آمدند
۴لولیکان قنق در کف گوشه تتق
وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
۵شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی
سینه گشاده به ما بهر امان آمدند
۶شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما
گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
۷شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک
زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
۸جانب تبریز در شمس حقم دیدهاند
ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند
۹