پرده دل میزند زهره هم از بامداد
مژده که آن بوطرب داد طربها بداد
۱بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش
آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
۲عشق همایون پیست خطبه به نام ویست
از سر ما کم مباد سایه این کیقباد
۳روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار
وان دگرش زینهار او هو رب العباد
۴ز اول روز این خمار کرد مرا بیقرار
میکشدم ابروار عشق تو چون تندباد
۵دست دل از رنج رست گرچه دلارام مست
بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد
۶میکشدم موکشان من ترش و سرگران
رو که مراد جهان میکشدم بیمراد
۷عقل بر آن عقل ساز ناز همیکرد ناز
شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد
۸پای به گل بودهام زانک دودل بودهام
شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد
۹لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان
بگسلم این ریسمان بازروم در معاد
۱۰دلبر روز الست چیز دگر گفت پست
هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد
۱۱گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم
ساخته خویش را من ندهم در مزاد
۱۲گفتم تو کیستی گفت مراد همه
گفتم من کیستم گفت مراد مراد
۱۳مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات
محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد
۱۴داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان
از مدد این سه داد یافت زمانه سداد
۱۵