آه که بار دگر آتش در من فتاد
وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
۱آه که دریای عشق بار دگر موج زد
وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
۲آه که جست آتشی خانه دل درگرفت
دود گرفت آسمان آتش من یافت باد
۳آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن
یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد
۴لشکر اندیشهها میرسد از بیشهها
سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد
۵ای دل روشن ضمیر بر همه دلها امیر
صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد
۶چشم همه خشک و تر مانده در همدگر
چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد
۷دست تو دست خدا چشم تو مست خدا
بر همه پاینده باد سایه رب العباد
۸ناله خلق از شماست، آنِ شما از کجاست ؟
این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد ؟
۹شمسِ حقِ دین توی مالک مُلک وجود
ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد
۱۰