روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود
۱قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند
این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود
۲گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را
شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود
۳هر نفس الهام حق حارس دلهای ماست
از دل ما کی برد میمنه دیو حسود
۴دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز
در ره حق هر که کاشت دانهٔ جو، جو درود
۵هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار
هر کی بترساندت روی به حق آر زود
۶غصه و ترس و بلا هست کمند خدا
گوش کشان آردت رنج به درگاه جود
۷یارب و یارب کنان روی سوی آسمان
آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود
۸سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب
صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود
۹گر سر فرعون را درد بدی و بلا
لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود
۱۰چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید
کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود
۱۱رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر
تا تن فرعون وار پاک شود از جحود
۱۲نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر
باش بر او جبرئیل دود برآور ز عود
۱۳عود بخیلست او بو نرساند به تو
راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود
۱۴مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت
رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود
۱۵