مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوب
عود را درسوز و بربط را بکوب
۱این ننالد تا نکوبی بر رگش
وان دگر در نفی و در سوزست خوب
۲مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر
خیز ای فراش، فرش جان بروب
۳تا نسوزی بوی ندهد آن بخور
تا نکوبی نفع ندهد این حبوب
۴نیِّر اعظم بدان شد آفتاب
کو در آتش خانه دارد بیلغوب
۵ماه از آن پیک و محاسب میشود
کو نیاساید ز سیران و رکوب
۶عود خلقانند این پیغمبران
تا رسدشان بوی علامالغیوب
۷گر به بو قانع نهای تو هم بسوز
تا که معدن گردی ای کان عیوب
۸چون بسوزی پر شود چرخ از بخور
چون بسوزد دل رسد وحی القلوب
۹حد ندارد این سخن کوتاه کن
گرچه جان گلستان آمد جنوب
۱۰صاحب العودین لا تهملهما
حرقن ذا حرکن ذا للکروب
۱۱من یلج بین السکاری لا یفق
من یذق من راح روح لا یتوب
۱۲اغتنم بالراح عجل و استعد
من خمار دونه شق الجیوب
۱۳این تنجو ان سلطان الهوی
جاذب العشاق جبار طلوب
۱۴