ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بیروشنایی مصلحت نیست
۱چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست
۲شما را بیشما میخواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
۳چو خوان آسمان آمد به دنیا
از این پس بینوایی مصلحت نیست
۴در این مطبخ که قربانست جانها
چو دونان نان ربایی مصلحت نیست
۵بگو آن حرص و آز راه زن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
۶چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بیدست و پایی مصلحت نیست
۷چو پای تو نماند پر دهندت
که بیپر در هوایی مصلحت نیست
۸چو پر یابی به سوی دام حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
۹همای قاف قربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست
۱۰جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
در این جو آشنایی مصلحت نیست
۱۱خمش باش و فنای بحر حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست
۱۲