مرا چون تا قیامت یار اینست
خراب و مست باشم کار اینست
۱ز کار و کسب ماندم کسبم اینست
رخا زر زن تو را دینار اینست
۲نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل
چه چاره فعل آن دیدار اینست
۳گل صدبرگ دید آن روی خوبش
به بلبل گفت گل گلزار اینست
۴چو خوبان سایههای طیر غیبند
به سوی غیب آ طیار اینست
۵مکرر بنگر آن سو چشم میمال
که جان را مدرسه و تکرار اینست
۶چو لب بگشاد جانها جمله گفتند
شفای جان هر بیمار اینست
۷چو یک ساغر ز دست عشق خوردند
یقینشان شد که خود خمار اینست
۸گرو کردی به می دستار و جبه
سزای جبه و دستار اینست
۹خبر آمد که یوسف شد به بازار
هلا کو یوسف ار بازار اینست
۱۰فسونی خواند و پنهان کرد خود را
کمینه لعب آن طرار اینست
۱۱ز ملک و مال عالم چاره دارم
مرا دین و دل و ناچار اینست
۱۲میان گر پیش غیر عشق بندم
مسیحی باشم و زنار اینست
۱۳به گرد حوض گشتم درفتادم
جزای آن چنان کردار اینست
۱۴دلا چون درفتادی در چنین حوض
تو را غسل قیامت وار اینست
۱۵رخ شه جستهای شهمات اینست
چو دزدی کردی ای دل دار اینست
۱۶مشین با خود نشین با هر که خواهی
ز نفس خود ببر اغیار اینست
۱۷خمش کن خواجه لاغ پار کم گو
دلم پارهست و لاغ پار اینست
۱۸خمش باش و در این حیرت فرورو
بهل اسرار را کاسرار اینست
۱۹