بیا کامروز ما را روز عیدست
از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
۱بزن دستی بگو کامروز شادیست
که روز خوش هم از اول پدیدست
۲چو یار ما در این عالم که باشد
چنین عیدی به صد دوران که دیدست
۳زمین و آسمانها پرشکر شد
به هر سویی شکرها بردمیدست
۴رسید آن بانگ موج گوهرافشان
جهان پرموج و دریا ناپدیدست
۵محمد باز از معراج آمد
ز چارم چرخ عیسی دررسیدست
۶هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست
میی کز جام جان نبود پلیدست
۷زهی مجلس که ساقی بخت باشد
حریفانش جنید و بایزیدست
۸خماری داشتم من در ارادت
ندانستم که حق ما را مریدست
۹کنون من خفتم و پاها کشیدم
چو دانستم که بختم می کشیدست
۱۰