زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
۱بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
۲هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رستهست هیهات
۳چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربستهست هیهات
۴عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خستهست هیهات
۵مرا گویی که صبر آهستهتر ران
چه جای صبر و آهستهست هیهات
۶بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایستهست هیهات
۷خصوصا جان پیریها که عقلست
که خوش مغزست و شایستهست هیهات
۸از آن باغ و ریاض بینهایت
همه عالم چو گلدستهست هیهات
۹چو گلدستهست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رستهست هیهات
۱۰میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجستهست هیهات
۱۱ز بس خونها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکستهست هیهات
۱۲شکنهایی که دارد طره او
بهای مشک بشکستهست هیهات
۱۳خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوستهست هیهات
۱۴