در این جو دل چو دولاب خرابست
که هر سویی که گردد پیشش آبست
۱وگر تو پشت سوی آب داری
به پیش روت آب اندر شتابست
۲چگونه جان برد سایه ز خورشید
که جان او به دست آفتابست
۳اگر سایه کند گردن درازی
رخ خورشید آن دم در نقابست
۴زهی خورشید کاین خورشید پیشش
چو سیماب از خطر در اضطرابست
۵چو سیمابست مه بر کف مفلوج
بجز یک شب دگر در انسکابست
۶به هر سی شب دو شب جمعست و لاغر
دگر فرقت کشد فرقت عذابست
۷اگر چه زار گردد تازه رویست
ضحوکی عاشقان را خوی و دابست
۸زید خندان بمیرد نیز خندان
که سوی بخت خندانش ایابست
۹خمش کن زانک آفات بصیرت
همیشه از سؤالست و جوابست
۱۰