اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
۱سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت
۲تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت
۳اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
۴مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت و نقش پلنگت
۵چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
۶هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت
۷