چنان کاین دل از آن دلدار مستست
ز خون صاف ما آن یار مستست
۱خمارش نشکنم الا به خونم
از این شادی دل غمخوار مستست
۲شفق وارم به هر صبحی به خون در
که در هر صبح آن خون خوار مستست
۳مده پند و مبر خونم به گردن
که چشم دلبر کین دار مستست
۴چرا این خاک همچون تشت خونست
که چشم ساقی اسرار مستست
۵