طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
لابهگری میکنمت راه تو زن قافله را
۱مست و خوش و شاد توام حاملهٔ داد توام
حاملهگر بار نهد جرم منه حامله را
۲هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر
هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
۳میکشد آن شه رقمی دل به کفَش چون قلمی
تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
۴آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه
آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
۵همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان
جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را
۶شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش
باز کن از گردن خر مشغلهٔ زنگله را
۷