کاهل و ناداشت بُدم کام درآورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
۱تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان
بر صفت گل به شکر پخت و بپرورد مرا
۲گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیام
گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
۳ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را
ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
۴تشنه و مستسقی تو گشتهام ای بحر چنانک
بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
۵حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان
فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
۶رفتم هنگام خزان سوی رزان دستگزان
نوحهگر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
۷فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را
شهره آفاق کند این دل شبگرد مرا
۸راست چو شقه علمت رقصکنانم ز هوا
بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
۹صبح دم سرد زند از پی خورشید زند
از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
۱۰جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند
جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
۱۱بنده آنم که مرا بیگنه آزرده کند
چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
۱۲هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است
عشق وی آورد قضا هدیه رهآورد مرا
۱۳اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن
گرچه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا
۱۴