آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
۱خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست
صافی است و مثل درد به پستی بنشست
۲لذت فقر چو بادهست که پستی جوید
که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست
۳تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست
پس سزای متکبر سر بیذوق بس است
۴گریه شمع همه شب نه که از درد سرست
چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
۵کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود
چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
۶ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو
طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
۷بحر میغرد و میگوید کای امت آب
راست گویید بر این مایده کس را گله هست
۸دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش
در خطابات و مجابات بلیاند و الست
۹نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت
نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
۱۰هله خامش به خموشیت اسیران برهند
ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
۱۱لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار
دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست
۱۲