دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
۱آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
۲در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
۳شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
۴تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
۵گوهر آینه جان همه در ساده دلیست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
۶زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
۷خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است
کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
۸چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
۹روش عشق روش بخش بود بیپا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
۱۰در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
۱۱همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
۱۲بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیانها است که فوق سخنست
۱۳