تا نَلَغْزی کِه زِ خون، راهِ پَس و پیش، تَر اَسْت
آدَمیدُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیشتَر است
۱گُرْبُزاناَنْد کِه اَز عَقْل و خَبْر میدُزْدَنْد
خود، چِه دارَنْد کَسی را کِه زِ خود، بیخَبَر اَسْت
۲خودِ خود را تو، چُنین، کاسِد و بیخَصْم مَدان
کِه جَهان، طالِبِ زَرّ و خودِ تو، کانِ زَر اَسْت
۳کِه رسول حق« الناس معادن» گفتهست
مَعْدَنِ نُقْرِه و زَرّ اَسْت و یَقین، پُرگُهَر اَسْت
۴گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج
خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
۵خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی
که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست
۶سحر ار چند که تاریست حساب روزست
هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست
۷روحها مست شود از دم صبح از پی آنک
صبح را روی به شمس است و حریف نظرست
۸چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
۹مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی
گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست
۱۰بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش
که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست
۱۱یک شب از بهر خدا بیخور و بیخواب بزی
صد شب از بهر هوا نفس تو بیخواب و خورست
۱۲از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک
آه و فریاد همیآید گوش تو کرست
۱۳خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک
توشه راه تو خون دل و آه سحرست
۱۴دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا
که دل پاک تو آیینه خورشید فرست
۱۵مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو
شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست
۱۶