عاشقی و بیوفایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
۱قصد جان جمله خویشان کنیم
هر چه خویش ما کنون اغیار ماست
۲عقل اگر سلطان این اقلیم شد
همچو دزد آویخته بر دار ماست
۳خویش و بیخویشی به یک جا کی بود
هر گلی کز ما بروید خار ماست
۴خودپرستی نامبارک حالتیست
کاندر او ایمان ما انکار ماست
۵آنک افلاطون و جالینوس توست
از منی پرعلت و بیمار ماست
۶نوبهاری کو نوی خود بدید
جان گلزارست اما زار ماست
۷این منی خاکست زر در وی بجو
کاندر او گنجور یار غار ماست
۸خاک بیآتش بننماید گهر
عشق و هجران ابر آتشبار ماست
۹طالبا بشنو که بانگ آتشست
تا نپنداری که این گفتار ماست
۱۰طالبا بگذر از این اسرار خود
سر طالب پرده اسرار ماست
۱۱نور و نار توست ذوق و رنج تو
رو بدان جایی که نور و نار ماست
۱۲گاه گویی شیرم و گه شیرگیر
شیرگیر و شیر تو کفتار ماست
۱۳طالب ره طالب شه کی بود
گرچه دل دارد مگو دلدار ماست
۱۴شهر از عاقل تهی خواهد شدن
این چنین ساقی که این خمار ماست
۱۵عاشق و مفلس کند این شهر را
این چنین چابک که این طرار ماست
۱۶مدرسه عشق و مدرس ذوالجلال
ما چو طالب علم و این تکرار ماست
۱۷شمس تبریزی که شاه دلبریست
با همه شاهنشهی جاندار ماست
۱۸