امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
زیرا که شاه خوبان امروز در میانست
۱حیران چرا نباشد خندان چرا نباشد
شهری که در میانش آن صارم زمانست
۲آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد
آن دم زمین خاکی بهتر ز آسمانست
۳بر چرخ سبزپوشان پر میزنند یعنی
سلطان و خسرو ما آنست و صد چنانست
۴ای جان جان جانان از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان عشق تو بیامانست
۵چون سبز و خوش نباشد عالم چو تو بهاری
چون ایمنی نباشد چون شیر پاسبانست
۶چون کوفت او درِ دل ناآمده به منزل
دانست جان ز بویش کان یار مهربانست
۷آن کو کشید دستت او آفریده استت
وان کو قرین جان شد او صاحب قرانست
۸او ماه بیخسوفست خورشید بیکسوفست
او خمر بیخمارست او سود بیزیانست
۹آن شهریار اعظم بزمی نهاد خرم
شمع و شراب و شاهد امروز رایگانست
۱۰چون مست گشت مردم شد گوهرش برهنه
پهلو شکست کان را زان کس که پهلوانست
۱۱دلاله چون صبا شد از خار گل جدا شد
باران نباتها را در باغ امتحانست
۱۲بی عز و نازنینی کی کرد ناز و بینی
هر کس که کرد والله خامست و قلتبانست
۱۳خامُش که تا بگوید بیحرف و بیزبان او
خود چیست این زبانها گر آن زبان زبانست
۱۴