با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
۱آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک هست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
۲آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
۳بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
۴چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
۵اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
۶پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
کآتش از لطف او روضه نیلوفریست
۷چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
روح از آن لاله زار آه که چون پروریست
۸مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست
۹