جور و جفا و دوریی کان که نگار میکند
بر دل و جان عاشقان چون کنه کار میکند
۱هم تک یار، یار کو؟ راحت مطلقست او
یار ز حکم و داوری با تو چه یار میکند
۲یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود
یک صفتی خریف را فصل بهار میکند
۳از صفتی فرشته را دیو و بلیس میکند
وز تبشی شب مرا رشک بهار میکند
۴می زده را معالجه هم به می از چه میکند
اشتر مست را ز می باز چه بار میکند
۵از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده
دور ز حد گذشت کو آن که شمار میکند
۶هست شد آن عدم که او دولت هستها بود
مست شد آن خرد که او یاد خمار میکند
۷عشرت خشک لب شده آمد و تر همیزند
آن تریی که اندر او آب غبار میکند
۸ساقی جان بیا که دل بیتو شدست مشتغل
تا که نبیند او تو را با که قرار میکند؟
۹جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل
جذبه خارخار بین کان دل خار میکند
۱۰مطرب جان بیا بزن تن تتنن تنن تنن
کاین دل مست از به گه یاد نگار میکند
۱۱یاد نگار میکند قصد کنار میکند
روح نثار میکند شیر شکار میکند
۱۲تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او
کز بن بامداد او ناله زار میکند
۱۳گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او
تا که به پاسخ بلی چرخ دوار میکند
۱۴جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان
جسم جهار میکند روح سرار میکند
۱۵دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی
کو به حراک دست او دور سوار میکند
۱۶ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین
لیک خمش سخن مگو گفت غبار میکند
۱۷