یار مرا چو اشتران باز مهار میکشد
اشتر مست خویش را در چه قطار میکشد
۱جان و تنم بخست او شیشه من شکست او
گردن من به بست او تا به چه کار میکشد
۲شست ویم چو ماهیان جانب خشک میبرد
دام دلم به جانب میر شکار میکشد
۳آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران
ساقی دشت میکند برکه و غار میکشد
۴رعد همیزند دهل زنده شدست جزو و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
۵آنک ضمیر دانه را علت میوه میکند
راز دل درخت را بر سر دار میکشد
۶لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار میکشد
۷