امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم کجا خسپد؟ کاو چون تو شهی یابد
۱ای عاشق خوشمذهب زنهار مخسب امشب
کان یار بهانهجو بر تو گنهی یابد
۲من بنده آن عاشق کاو نر بود و صادق
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
۳در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
۴بر زلفِ شب آن غازی چون دلو رسنبازی
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
۵آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
میگردد در خرمن تا مشت کهی یابد
۶بالش چو نمییابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
۷زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
۸امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
۹اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد
۱۰