آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
۱عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش
هم خیره همیخندد هم دست همیخاید
۲هر صبح ز سیرانش میباشم حیرانش
تا جان نشود حیران او روی بننماید
۳هر چیز که میبینی در بیخبری بینی
تا باخبری والله او پرده بنگشاید
۴دم همدم او نبوَد جان محرم او نبوَد
و اندیشه که این داند او نیز نمیشاید
۵تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
۶دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
۷در زیر درخت او میناز به بخت او
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
۸از شاه صلاح الدین چون دیده شود حقبین
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید
۹