در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
۱شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید
۲در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را میکوبد و میساید
۳گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمیشاید
۴در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همیخاید
۵چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
۶ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید
۷جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
۸تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید
۹