از سرو مرا بوی بالای تو میآید
وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید
۱هر نی کمر خدمت در پیش تو میبندد
شکر به غلامی حلوای تو میآید
۲هر نور که آید او از نور تو زاید او
می مژده دهد یعنی فردای تو میآید
۳گل خواجه سوسن شد آرایش گلشن شد
زیرا که از آن خنده رعنای تو میآید
۴هر گه ز تو بگریزم با عشق تو بستیزم
اندر سرم از شش سو سودای تو میآید
۵چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی
در گوش من آن جا هم هیهای تو میآید
۶اندر دل آوازی پرشورش و غمازی
آن ناله چنین دانم کز نای تو میآید
۷روزست شبم از تو خشکست لبم از تو
غم نیست اگر خشکست دریای تو میآید
۸زیر فلک اطلس هشیار نماند کس
زیرا که ز پیش و پس میهای تو میآید
۹از جور تو اندیشم جور آید در پیشم
بینم که چنان تلخی از رای تو میآید
۱۰شمس الحق تبریزی اندیشه چو باد خوش
جان تازه کند زیرا صحرای تو میآید
۱۱