آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
۱خور نور درخشاند پس نور برافشاند
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
۲مسکین دل آواره آن گمشده یک باره
چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
۳جان به قدم رفته در کتم عدم رفته
با قد به خم رفته در حین به میان آید
۴دل مریم آبستن یک شیوه کند با من
عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید
۵دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد
این رقص کنان باشد آن دست زنان آید
۶شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم
آن جا و مکان در دم بیجا و مکان باشد
۷