جان پیش تو هر ساعت میریزد و میروید
از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید
۱هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر
وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید
۲روزی که بپرد جان از لذت بوی تو
جان داند و جان داند کز دوست چه میبوید
۳یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر
صد نوحه برآرد سر هر موی همیموید
۴من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم
میکاهم تا عشقت افزاید و افزوید
۵جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی
بی پای چو کشتیها در بحر همیپوید
۶