هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبد
خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
۱آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
وان را که بترساند دندان به دعا کوبد
۲مستست از آن باده با قامت خم داده
این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد
۳این عشق که مست آمد در باغ الست آمد
کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد
۴گر عشق نه مست استی یا باده پرست استی
در باغ چرا آید انگور چرا کوبد
۵تو پای همیکوبی و انگور نمیبینی
کاین صوفی جان تو در معصرهها کوبد
۶گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم
چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد
۷همخرقه ایوبی زان پای همیکوبی
هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد
۸از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد
وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد
۹ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید
باشد که سعادت پا در پای شما کوبد
۱۰این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان
باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد
۱۱پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی
تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد
۱۲پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی
با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد
۱۳خاموش کن و بیلب خوش طال بقا میزن
میترس که چشم بد بر طال بقا کوبد
۱۴