هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد
۱نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد
ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد
۲جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده
در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد
۳آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین
هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد
۴گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد
ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد
۵کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه
کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد
۶میخاید چون اشتر یعنی که دهانم پر
خاییدن بیلقمه تصدیق ذقن دارد
۷مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو
گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد
۸چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش
تا یار نعم گوید گر گفتن لن دارد
۹چون مست نعم گشتی بیغصه و غم گشتی
پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد
۱۰گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش
لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد
۱۱