چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
جز پادشه بیچون قدر تو کجا داند
۱عالم ز تو پرنورست ای دلبر دور از تو
حق تو زمین داند یا چرخ سما داند
۲این پرده نیلی را بادیست که جنباند
این باد هوایی نی بادی که خدا داند
۳خرقه غم و شادی را دانی که که میدوزد
وین خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
۴اندر دل آیینه دانی که چه میتابد
داند چه خیال است آن آن کس که صفا داند
۵شقه علم عالم هر چند که میرقصد
چشم تو علم بیند جان تو هوا داند
۶وان کس که هوا را هم داند که چه بیچارهست
جز حضرت الاالله باقی همه لا داند
۷شمس الحق تبریزی این مکر که حق دارد
بی مهره تو جانم کی نرد دغا داند
۸