خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
۱نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه
آن چیز که او دارد او داند و او داند
۲از گردش گردون شد روز و شب این عالم
دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
۳گر چشم سرش خسپد بیسر همه چشم است او
کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
۴دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی
با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
۵شبرو شو و عیاری در عشق چنان یاری
تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
۶دیوانه دگر سانست او حامله جان است
چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند
۷زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی
تبریز همه عالم زو نور نو افشاند
۸