آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
۱چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
۲ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر
بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
۳هر شمع گدازیده شد روشنی دیده
کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
۴زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
۵آب حیوانش را حیوان ز کجا نوشد
کی بیند رویش را چشمی که فرازآمد
۶من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن
وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد
۷ای دل چو در این جویی پس آب چه میجویی
تا چند صلا گویی هنگام نماز آمد
۸