ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد
۱روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد
ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد
۲آن میوه یعقوبی وان چشمه ایوبی
از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد
۳خضر از کرم ایزد بر آب حیاتی زد
نک زهره غزل گویان در برج قمر آمد
۴آمد شه معراجی شب رست ز محتاجی
گردون به نثار او با دامن زر آمد
۵موسی نهان آمد صد چشمه روان آمد
جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
۶زین مردم کارافزا زین خانه پرغوغا
عیسی نخورد حلوا کاین آخور خر آمد
۷چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم
در جستن او گردون بس زیر و زبر آمد
۸آن کو مثل هدهد بیتاج نبد هرگز
چون مور ز مادر او بربسته کمر آمد
۹در عشق بود بالغ از تاج و کمر فارغ
کز کرسی و از عرشش منشور ظفر آمد
۱۰باقیش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو
زو پرس خبرها را کو کان خبر آمد
۱۱