مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
۱با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه
والله که کلاه از شه بستاند و برباید
۲پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و میمیرم کاین چرخ چه میزاید
۳فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را
تا باد نپیماید تا باده بپیماید
۴صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم
نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
۵چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را
چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
۶پروانه چو بیجان شد جانیش دهد نسیه
وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
۷رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
۸ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چندانک بیفزایی این باده بیفزاید
۹