شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
۱مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
۲آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
۳امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
۴آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
۵دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
۶آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
۷از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
۸امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
۹از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادتها که زین سفرم آمد
۱۰وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
۱۱وقتست که درتابم چون صبح در این عالم
وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
۱۲بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
۱۳